beautiful poem ، مطالب علمی

رز
نویسنده : فاطمه - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ خرداد ۱۳۸۸
 

 

بهاران بود میان دشت و انبوه چمنها

شاخه ی رزی تنها نهان بود

دستش به سوی بوته چرخید

آرام شاخه ی سرخ گل رز را چید

بی صدا بارها بوئید و بوئید

وقتی نگاهم را خیره به گل دید

آن را به من بخشید و گفت:

"بگذار شاخه ی رزم خزان نادیده ماند

ره صد ساله ی این عشقمان را

در بهاران بذر بنشاند

خار شاخه اش بر چین و

در آب بگذارش

هر روز به شبنم پاک و نوازش آفتاب بسپارش

اگر روزی گلم از یادت برفت

گلبرگهایش ریخت و عطر دلاویزش رفت

آن روز من هم رفته ام از برت "

.

.

.

باغبان! شاخه ی رزت سالها بی خزان ماند

بهار عمر کوتاهش جوان ماند

ولی ناگه تو رفتی

گل در بهاران بود و تو به خزان رفتی

گل از آفتاب و شبنم پاک دل بر نکند

گل پژمرده نشد از محبتم رو بر نکند

ولی تو بودی که دل کندی و عهد بشکستی

با غیر گل رز عهد تازه بر بستی....

 

 

از رمان "رز"


 
comment نظرات ()
 
1388
نویسنده : فاطمه - ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ فروردین ۱۳۸۸
 

 سال نو مبارک

 

 


 
comment نظرات ()
 
فریدون مشیری
نویسنده : فاطمه - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧
 

تو کیستی که من این گونه بی تو بی تابم

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم

تو چیستی که من از موج هر تبسم تو

بسان قایق سر گشته روی گردابم

تو در کدام سحر بر کدام اسب سپید؟

تو را کدام خدا؟

تو از کدام جهان؟

تو در کدام کرانه؟ تو از کدام صدف؟

تو در کدام چمن؟ همره کدام نسیم؟

تو از کدام سبو؟

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه؟

چه کرد با من آن نگاه شیرین ، آه

مدام پیش نگاهی مدام پیش نگاه

کدام نشئت دویده ست از تو در تن من؟

که ذره های وجودم تو را که می بیند

به رقص می آیند سرود می خوانند

چه آرزوی محالی است زیستن با تو

مرا همین بگذارند همین سخن با تو:

به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر

به من بگو که برو در دهان شیر بمیر

ستاره ها را از آسمان بیار به زیر...

تو را به هر چه تو گویی به دوستی سوگند

 هر آنچه از من خواهی بخواه صبر نخواه

که صبر راه درازی به مرگ پیوسته ست

تو ارزوی بلندی و دست من کوتاه

تو دور دست امیدی و پای من خسته ست

همه وجود تو مهر است و جان من محروم

چراغ چشم تو سبز ست و راه من بسته ست.


 
comment نظرات ()
 
عشق نیلوفر و آب
نویسنده : فاطمه - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٧
 

عشقشان مبهم بود

عشق نیلوفر و آب

آب سرد عاشق بود

عاشق نیلوفر

 

روزی یک موج حسود

قصد نیلوفر کرد

آب عاشق آمد

عشق را در بر کرد

 

خود آب عاشق

خود آب صادق

ساق نیلوفر را اشک ریزان بشکست.

 

*الینا سر فلاح*


 
comment نظرات ()
 
غربت
نویسنده : فاطمه - ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧
 

  با تشکر از وبلاگ esong-آهنگهای زیبا و عاشقانه.      

غربت
ماه بالای سر آبادی است
اهل آبادی در خواب است
باغ همسایه چراغش روشن,
من چراغم خاموش.
ماه تابیده به بشقاب خیار.به لبه کوزه آب.
غوک ها می خوانند.
مرغ حق هم گاهی.
کوه نزدیک است،پشت افراها, سنجد ها.
و بیابان پیداست.
سنگ ها پیدا نیست, گلچهه ها پیدا نیست
سایه ها یی از دور , مثل تنهایی آب , مثل آواز خدا پیداست.
نیمه شب بباید باشد.
دب اکبر آن است ,دو وجب بالاتراز بام.
آسمان آبی نیست , روز آبی بود.
یاد من باشد فردا , بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم.
یاد من باشد فردا لب سلخ , طرحی از بز ها بردارم,
طرحی از جارو ها , سایه ها شان در آب .
یاد من باشد , هر چه پروانه که می افتد در آب , زود از آب
درآورم            
یاد من باشد فردا لب جوی, حوله ام را هم با چوبه بشویم.
یاد من باشد تنها هستم.
ماه بالای سر تنهایی است.

* سهراب سپهری *


 
comment نظرات ()
 
نظام پیشنهادات
نویسنده : فاطمه - ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧
 

نظام پیشنهادات (Suggestion System)
«ضرورت مشارکت کارکنان در سازمان‌های امروزی مانند هوای تنفسی برای یک موجود زنده است» نیروی انسانی به لحاظ برخورداری از قدرت اندیشه، خلاقیت و نوآوری بزرگترین دارایی هر سازمانی محسوب می‌شود، چرا که هرگونه بهبود و پیشرفت در سیستم‌های فنی و سازمانی توسط نیروی انسانی صورت می‌گیرد.
توان فکری و اندیشه‌های کارکنان در سازمان به عنوان سرمایه نهفته و راکد می‌باشد هر سازمان و مدیریتی بتواند از این سرمایه‌های نهفته بیشترین استفاده را بکند به همان اندازه امکان رشد و توسعه میسر خواهد شد.
نیروی انسانی بر خلاف سایر منابع با مصرف کردن کاهش و یا مستهلک نمی‌شود هر چقدر از اندیشه و فکر بیشتر استفاده نماید بهمان اندازه توانایی‌اش بهبود می‌یابد. از طرف دیگر مشارکت یکی از نیازهای فرا مرتبه انسان‌ها به شمار می‌رود که ریشه در فطرت بشری دارد. افرادی که در امور و فعالیت‌های سازمان شرکت نمایند و از اندیشه و فکر پاک استفاده کنند علاوه بر پیشرفت سازمان در تعالی خویش نیز گام برداشته‌اند.
برای بهبود بهره‌وری از مکانیزم‌های مختلف استفاده می‌کنند که یکی از مکانیزم‌های مدیریتی، بهره‌گیری از تکنیک‌های مختلف مدیریت مشارکتی است. مشارکت راهکاری است که به کارکنان اجازه داده می‌شود به جای اینکه همیشه مدیریت و رهبری شوند از توانایی‌های خود بهره گیرند، فکر کنند و قوه خلاقیت خود را به کار اندازند و در تصمیم‌گیری‌ها مشارکت و دخالت داشته باشند.
مشارکت یک فرآیندی است که طی آن کارکنان یک سازمان به طور داوطلبانه در امور و فعالیت‌های مربوط به خود دخالت کنند بشرطی که توان و انگیزه مناسب برای دخالت مؤثر را داشته باشند.
مدیریتی مشارکتی عبارت است از عملیاتی که طی آن کارکنان یک سازمان را در روند تصمیم‌گیری‌ها دخالت و شرکت می‌دهند تأکید این شیوه مدیریت بر همکاری و مشارکت داوطلبانه کارکنان استوار است و می‌خواهد از اندیشه‌ها، نظرات و ابتکارات آنها در حل مشکلات و مسائل سازمان استفاده کند. البته نظام مشارکتی با افزایش رضایت‌مندی، انگیزه کارکنان را نیز بهبود می‌بخشد. کارکنان با انگیزه، توانایی‌های بیشتری داشته و می‌توانند در سازمان خلاقیت و نوآوری را افزایش دهند.
بزرگترین پشتوانه جهت اعمال مدیریت مشارکتی، تعهد، ایمان و اعتقاد مدیران سازمان‌ها است. تا زمانی که مدیریت سازمان اعتقاد به مشارکت کارکنان نداشته باشد مدیریت مشارکتی تحقق پیدا نخواهد کرد. مکانیزم‌های متفاوتی برای عملی کردن مدیریت مشارکتی وجود دارد که عمده‌ترین تکنیک برای مشرکت کارکنان استقرار نظام پیشنهادات در یک سازمان است. (آنکه بیشتر مشورت می‌کند کمتر اشتباه می‌کند)
منبع مقاله:
http://jalilkhani.blogfa.com/8401.aspx


 
comment نظرات ()
 
اندوه تنهایی
نویسنده : فاطمه - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧
 

اندوه تنهایی

 پشت شیشه برف می آید

پشت شیشه برف می آید

در سکوت سینه ام دستی

دانه ی اندوه می کارد

 

مو سپید آخر شدی ای برف

تا سرانجامم چنین دیدی

در دلم باریدی.. ای افسوس
بر سر گورم نباریدی

 

چون نهالی سست می لرزد

روحم از سرمای تنهایی

می خزد در ظلمت قلبم

وحشت دنیای تنهایی

 

دیگرم گرمی نمی بخشی

عشق، ای خورشید یخ بسته

سینه ام صحرای نومیدیست

خسته ام، از عشق هم خسته

 

غنچه ی شوق تو هم خشکید

شعر، ای شیطان افسونکار

عاقبت زین خواب درد آلود

جان من بیدار شد، بیدار

 

بعد از او بر هر چه رو کردم

دیدم افسوس سرابی بود

آنچه میگشتم به دنبالش

وای بر من، نقش خوابی بود

 

ای خدا.. بر روی من بگشای

لحظه ای درهای دوزخ را

تا به کی در دل نهان سازم

حسرت گرمای دوزخ را

 

دیدم ای بس آفتابی را

کاو پیاپی در غروب افسرد

آفتاب بی غروب من!

ای در یغا در جنوب! افسرد

 

بعد از او دیگر چه می جویم ؟

بعد از او دگر چه می پایم؟

اشک سردی تا بیافشانم

گور گرمی تا بیاسانم

 

پشت شیشه برف می آید

پشت شیشه برف می آید

در سکوت سینه ام دستی

دانه ی اندوه می کارد

 

*فروغ فرخزاد*

 


 
comment نظرات ()
 
یاد یک روز
نویسنده : فاطمه - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧
 

 

خفته بودیم و شعاع آفتاب

بر سراپامان به نرمی می خزید

روی کاشی های ایوان دست نور

سایه هامان را به نرمی می کشید

 

موج رنگین افق پایان نداشت

آسمان از عطر روز آکنده بود

گرد ما گویی حریر ابرها

پرده ای نیلوفری افکنده بود

 

"دوستت دارم" خموش و خسته جان

باز هم لغزید بر لبهای من

لیک گویی در سکوت نیمروز

گم شد از بی حاصلی آوای من

 

ناله کردم : آفتاب....ای آفتاب

بر گل خشکیده ای دیگر متاب

تشنه لب بودیم و او ما را فریفت

در کویر زندگانی چون سراب

 

در خطوط چهره اش ناگه خزید

سایه های حسرت پنهان او

چنگ زد خورشید بر گیسوی من

آسمان لغزید در چشمان او

 

آه... ای کاش آن لحظه پایانی نداشت

در غم هم محو و رسوا میشدیم

کاش با خورشید می آمیختیم

کاش همرنگ افقها می شدیم

 

*فروغ فرخزاد*

 

 


 
comment نظرات ()
 
لالایی بی لالایی
نویسنده : فاطمه - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧
 

 

دیگه براش  نمیخونم لالایی بی لالایی

انگار راحت تر می خوابه با نغمه ی جدایی

 

آی پونه ها اقاقیا، شقایقای خسته

کبوترا، قناریا، جغدای دل شکسته

قصه ی کهنه ی شما آخر اونو نخوابوند

ترس از لولو، مرده دیگه پشت درای بسته

 

دیگه براش  نمیخونم لالایی بی لالایی

انگار راحت تر می خوابه با نغمه ی جدایی

 

بارونای ریز و درشت و عاشق بهاری

ماه لطیف و نقره ای، عکسای یادگاری

آسمون خم شده از غصه ی دور دریا

شبای یلدا ی پر از هق هق و بی قراری

 

دیگه براش  نمیخونم لالایی بی لالایی

انگار راحت تر می خوابه با نغمه ی جدایی

 

 

روز و شبای رد شده چقد ازش شنیدید

چه لحظه هایی که اونو تو پیچ کوچه دیدید

وقتی که چشماشو می بست ترانه ته می کشید

چقد برا یخواب اون بی موقع ته کشیدید

 

دیگه براش  نمیخونم لالایی بی لالایی

انگار راحت تر می خوابه با نغمه ی جدایی

  

آدمکای آرزو، ماهیای خاطره

دیگه صدایی نمیاد از شیشه ی پنجره

دیگه کسی نیست که براش  هزار و یک شب بگم

رفت اونی که از اولم همش قرار بود بره

 

دیگه براش  نمیخونم لالایی بی لالایی

انگار راحت تر می خوابه با نغمه ی جدایی

 

برف سفید پشت بوم بی چراغ خونه

دو بیتی های بی پناه خیلی عاشقونه

دیدید با چه یقینی دائم زیر لب می گفتم

محاله اون تا آخرش کنار من بمونه

 

دیگه براش  نمیخونم لالایی بی لالایی

انگار راحت تر می خوابه با نغمه ی جدایی

 

 

پروانه ها بسوزید و دور چراغ بگردید

شما دیگه رو حرفتون باشید  بر نگردید

یه کار کنید تو قصه های بچه های فردا

نگن شما با آبروی شمعا بازی کردید

 

دیگه براش  نمیخونم لالایی بی لالایی

انگار راحت تر می خوابه با نغمه ی جدایی

 

تمام شبها شاهدم، چیزی براش کم نبود

قصه های تکراری تو هیچ جای حرفم نبود

ستاره ها خوب میدونستن که براش می میرم

اندازه ی من کسی عاشقش تو عالم نبود

 

دیگه براش  نمیخونم لالایی بی لالایی

انگار راحت تر می خوابه با نغمه ی جدایی

 

از بس نوشتم آخرش آروم و بی خبر، رفت

نمی دونم همین جاهاس یا عاقبت سفر رفت

یه چیزی رو خوب میدونم اینکه تمام شعرام

پای چشای روشنش بی بدرقه، هدر رفت

 

دیگه براش  نمیخونم لالایی بی لالایی

انگار راحت تر می خوابه با نغمه ی جدایی

 

لالاییا مال اوناس که عاشقن، دل دارن

شب و می خوان، با روز با شلوغی مشکل دارن

کسایی که هر چی قلبشون میگه گوش میدن

واسه شراب خاطره کوزه ای از گل دارن

 

دیگه براش  نمیخونم لالایی بی لالایی

انگار راحت تر می خوابه با نغمه ی جدایی

 

دیگه شبای بارونی، چشم من ابری تره

با عکس اون شاید یه ساعتی خوابم می بره

منتظر هیچ کسی نیستم تا یه روزی بیاد

با دستاش آروم بزنه به شیشه ی پنجره

 

دیگه براش  نمیخونم لالایی بی لالایی

انگار راحت تر می خوابه با نغمه ی جدایی

 

ته دلم همش میگم اگه بیاد محشره

دلم با عشقش همه ی ناز اونو میخره

من نگران چشمای روشنشم یه عالم

یعنی شبا بی لالایی راحت خوابش میبره

 

من حرفمو پس میگیرم باز میخونم لالایی

اگه بیاد و نزنه ، باز ساز بی وفایی

انقد میخونم تا واسه همیشه یادش بره

رها شدن کنار من نبودن و جدایی

 

لالا لالایی شبای ساکت و پر ستاره

کاش کسی پیدا شه ازش برام خبر بیاره

آرزومه یه شب بیاد و با نگاهش بگه

کسی رو جز من توی این دنیای بد نداره

 

*مریم حیدرزاده*


 
comment نظرات ()
 
حکایت کف بین
نویسنده : فاطمه - ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٧
 

 

یه روزی یه  کف بین پیر نشست و فالمو گرفت

اون رفتو هر چی گفته بود فکر و خیالمو گرفت

 

غریب بود و یه کم سیاه، مهربونو، خمیده پشت

چه بوی اسپندی میداد چشاش نجیب بود و درشت

 

بهم نگاهی کرد و گفت :فالتو میخوای  بگیرم؟

گفتم بگیر بعدم بگو، بگو چه وقتی میمیرم؟

 

گفت دخترم کف می بینم قهوه و فنجون ندارم

نه بلدم نه دوس دارم اداشونو در بیارم


گفتم بگو اینم دسام از روی چپ میگی یا راس

خندید و گفت فرق نداره هر دستی که میل شماست

 

تو زندگیت سختی دیدی،فالت چرا پر از غمه؟

م توی اسمت میبینم درس میگم نه، مریمه؟

 

یکی رو دوس داشتی که رفت  مردا همه عین همن

خوبم توشون پیدا میشه اما خوبا خیلی کمن

 

بچه بودی چند تا خطر گذشته از بیخ سرت

خیال داری سفر بری خیر الهی سفرت

 

یکی دیگه تازگیا تو زندگیت پیدا شده

زیاد بهش تکیه نکن دوست داره ولی بده

 

دشمن چقد زیاد داری راستی مگه چه کاره ای؟

فک نکنم دارا باشی نمی بینم ستاره ای

 

دو سه تا لکه میبینم دلت شکسته از کسی

یکی ته قلبت که میخوای بهش زود برسی

 

خدا رو از یاد نبری آیندتم پاکه و نیک

دو سه تا سد تو راهته دو تا بزرگ یکی کوچیک

 

یکی تو قوم و خویشتون یکم مریضه مگه نه؟

همونه که اسیرشی؟ واست عزیزه مگه نه؟

 

نگامو چیدم از نگاش با کلی غصه خندیدم

اصلن چی گفت و از کی گفت، فالم چی بود نفهمیدم

 

آدمای فالای من، مثل خودش غریب بودن  

یعنی که خطای دسم اینقد کج و عجیب بودن؟

 

خیلی خجالت کشیدم غم از نگاش چکه میکرد

گفتم چرا فال میگیری تو این هوای خیلی سرد؟

 

چیه فالت درس نبود؟ می خوای که مزدمو ندی؟

نه هر چی گفتی راس بودش تو راه حلم بلدی؟

 

بغض گلوش آخر سر تو شهر چشماش ترکید

گفت دخترم باور نکن هیچکسی فردا رو ندید

 

من یه غریبم و اسیر تو شهرتون دربه درم

دروغ میگم تا شبمو یه جور به فردا ببرم

 

منم یه بندم مث تو تقدیرامون دست خداس

من کی باشم که بتونم بگم تو طالعت کجاس  

 

گذشتم و نذاشتم اون بیشتر از این بهم بگه

اون ولی گفتش واسه فال نرو پیش کس دیگه

 

دیدم اونو که دوباره به یه کس دیگه رسید

بازم همون کف بینیا دوباره بغضش ترکید

 

دنیای بی وفای ما از این کسا زیاد داره

از زمین و از آسمون غریب و کولی می باره

 

از همه چی که بگذریم تمامشم دروغ نبود

شاید به خاطر همین سرش زیاد شلوغ نبود

 

سر اونا که راس میگن همیشه خیلی خلوته

چه توی فال چه زندگی دنیا پر از خیانته

 

کف بین پیر هر چی که گفت دلم یه گوشه ای نوشت

تا ببینه حق با اونه یا بازیای سرنوشت

 

همه شبیه هم شدیم فالامونم عین همه

اما فقط اون از کجا دونست که اسمم مریمه؟

 

این که تموم شد و گذشت  اما عجب کف بینی بود

ته دلش زلال تر از پیش گوییهای چینی بود

 

دسام براش فرقی نداشت اون با دلش فالمو گفت

از بعضی حرفا بگذریم دروغ چرا راستشو گفت

 

 

دل و ببین که همه جا یه جور به دردت میخوره

یکی باهاش فال میگیره یکی پولاشو میشمره

 

خلاصه که دلای پاک قسمت هر کس نمیشه

دلای روشن و زلال مال غریباس همیشه

 

اینم یه قصه ی عجیب فالی که چیزی نمی خواست

کف بینی با یه قلب صاف نه دست چپ نه دست راست

 

*مریم حیدر زاده*

 


 
comment نظرات ()