beautiful poem ، مطالب علمی

نقطه ضعف = نقطه قوت

 

نقطه ضعف = نقطه قوت

کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود ، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد. پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاه ها ببیند. در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد. بعد از 6 ماه خبررسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود.استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روز آن تک فن کار کرد.سر انجام مسابقات انجام شدو کودک توانست در میان اعجاب همگان با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد! سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاه ها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات کشوری، آن کودک یک دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری کشورانتخاب گردد.

وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد رازپیروزی اش را پرسید. استاد گفت: "دلیل پیروزی تو این بود که اولاً به همان یک فن به خوبی مسلط بودی، ثانیاً تنها امیدت همان یک فن بود، و سوم اینکه راه شناخته شده مقابله با این فن ، گرفتن دست چپ حریف بود که تو چنین دستی نداشتی!

 یاد بگیر که در زندگی ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده کنی.

راز موفقیت در زندگی ، داشتن امکانات نیست ، بلکه استفاده از "بی امکانی" به عنوان نقطه قوت است."

 

به قلم: محمدرضا ناصرزاده   

موضوع: بازاریابی و داستانهای روز

+   ; ۱:٥٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٩

قسمتی ار وصیت نامه ادوارد ادیش

قسمتی ار وصیت نامه ادوارد ادیش ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی در سن 76 سالگی


من ادوارد ادیش هستم که برای شما می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می شوم ! دارای شم اقتصادی بسیار بالا که گویا همواره به وجودم وحی می شود چه چیز را معامله کنم تا بیشترین سود از آن من شود ، البته تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات دانشگاهی بالایی هم داشتم که شک ندارم سهم موثری در موفقیتهای من داشت

 

==========


یادم هست وقتی بیست ساله بودم خیال می کردم اگر روزی به یک چهلم سرمایه فعلیم برسم خوشبخترین و موفقترین مرد دنیا خواهم بود و عجیب است که حالا با داشتن سرمایه ای چهل برابر بیشتر از آنچه فکر می کردم باز از این حس زندگی بخش در وجودم خبری نیست

 


من در سن 22 سالگی برای اولین بار عاشق شدم . راستش آنوقتها من تنها یک دانشجوی ساده بودم که شغلی و در نتیجه حقوقی هم نداشتم . بعضی وقتها با تمام وجود هوس می کردم برای دختر موردعلاقه ام هدیه ای ارزشمند بگیرم تا عشقم را باور کند و کاش آن روزها کسی بود به من می گفت که راه ابراز عشق خرید کردن نیست که اگر بود محل ابراز عشق دلباخته ترین عاشق ها ، فروشگاهها می شد

 

===========


کسی چیزی نگفت و من چون هرگز نتوانستم هدیه ای ارزشمند بگیرم هرگز هم نتوانستم علاقه ام را به آن دختر ابراز کنم و او هم برای همیشه ترکم کرد . روز رفتنش قسم خوردم دیگر تا روزی که ثروتی به دست نیاوردم هرگز به دنبال عشقی هم نباشم و بلند هم بر سر قلبم فریاد کشیدم : هیس ، از امروز دگر ساکت باش و عجیب که قلبم تا همین امروز هم ساکت مانده است

...


و زندگی جدید من آغاز شد

 

===========


من با تمام جدیت شروع به اندوختن سرمایه کردم ، باید به خودم و تمام آدمها ثابت می کردم کسی هستم . شاید برای اثبات کسی بودن راههای دیگری هم بود که نمی دانم چرا آنوقتها به ذهن من نرسید ...

 


دیگر حساب روزها و شبها از دستم رفته بود . روزها می گذشت ، جوانیم دور میشد و به جایش ثروت قدم به قدم به من نزدیکتر می شد ، راستش من تنها در پی ثروت نبودم ، دلم می خواست از ورای ثروت به آغوش شهرت هم دست یابم و اینگونه شد ، آنچنان اسم و رسمی پیدا کرده بودم که تمام آدمهای دوروبرم را وادار به احترام می کرد و من چه خوش خیال بودم ، خیال می کردم آنها دارند به من احترام می گذارند اما دریغ که احترام آنها به چیز دیگری بود .

 

==========


آن روزها آنقدر سرم شلوغ بود که اصلا وقت نمی کردم در گوشه ای از زنده ماندنم کمی زندگی هم بکنم!

 

به هر جا می رسیدم باز راضی نمی شدم بیشتر می خواستم ، به هر پله که می رسیدم پله بالاتری هم بود و من بالاترش را می خواستم و اصلا فراموش کرده بودم اینجا که ایستادم همان بهشت آرزوهای دیروزم بود کمی در این بهشت بمانم ، لذتش را ببرم و بعد یله بعدی ، من فقظ شتاب رفتن داشتم حالا قرار بود کی و کجا به چه چیز برسم این را خودم هم نمی دانستم

 

=========



اوایل خیلی هم تنها نبودم ، آدمها ی زیادی بودند که دلشان می خواست به من نزدیکتر باشند ، خیلی هاشان برای آنچه که داشتم و یکی دو تا هم تنها برای خودم و افسوس و هزاران افسوس که من آن روزها آنقدر وقت نداشتم که این یکی دو نفر را از انبوه آدمهایی که احاطه ام کرده بودند پیدایشان کنم ، من هرگز پیدایشان نکردم و آنها هم برای همیشه گم شدند و درست ازروز گم شدن آنها تنهایی با تمام تلخیش بر سویم هجوم آورد .

 

 

من روز به روز میان انبوه آدمها تنها و تنها تر میشدم و خنده دار و شاید گریه دارش اینجاست هیچ کس از تنهایی من خبر نداشت و شاید خیلیها هم زیر لب زمزمه می کردند : خدای من ، این دگر چه مرد خوشبختیست !

و کاش اینطور بود

 


==========


وباز روزها گذشت ، آسایش دوش به دوش زندگیم راه می رفت و هرگز نفهمیدم آرامش این وسط کجا مانده بود ؟


ایام جوانی خیال می کردم ثروت غول چراغ جادوست که اگر بیاید تمام آرزوها را براورده می کند و من با هزاران جان کردن به دست آوردمش.... اما نمی دانم چرا آرزوها ی مرا براورده نکرد

 

============



 

کاش در تمام این سالها تنها چند روز، تنها چند صبح بهاری پابرهنه روی شنها ی ساحل راه می رفتم تا غلغلک نرم آن شنهای خیس روحم را دعوت به آرامش می کرد

============ =

 

 

کاش وقتهایی که برف می آمد من هم گوله ای از برف می ساختم و یواشکی کسی را نشانه می گرفتم و بعد از ترس پیدا کردنم تمام راه را بر روی برفها می دویدم


========

 

کاش بعضی وقتها بی چتر زیر باران راه می رفتم ، سوت می زدم ، شعر می خواندم


========

 

کاش با احساساتم راحتر از اینها بودم ، وقتهایی که بغضم می گرفت یک دل سیر گریه می کردم و وقت شادیم قهقهه خنده هایم دنیا را می گرفت ...


کاش من هم می توانستم عشقم را در نگاهم بگنجانم و به زبان چشمهایم عشق را می گفتم


========


کاش چند روزی از عمرم را هم برای دل آدمها زندگی می کردم ، بیشتر گوش می کردم ، بهتر نگاهشان می کردم

 


شاید باورتان نشود ، من هنوز هم نمی دانم چگونه می شود ابراز عشق کرد ، حتی نمی دانم عشق چیست ، چه حسییست تنها می دانم عشق نعمت باشکوهی بود که اگر درون قلبم بود من بهتر از اینها زندگی می کردم ، بهتر از اینها می مردم

======== 


من تنها می دانم عشق حس عجیبیست که آدمها را بزرگتر می کند . درست است که می گویند با عشق قلب سریعتر می زند ، رنگ آدم بی هوا می پرد ، حس از دست و پای آدم می رود اما همانها می گویند عشق اعجاز زندگیست ، کاش من هم از این معجزه چیزی می فهمیدم

 

========


کاش همین حالا یکی بیاید تمام ثروت مرا بردارد و به جایش آرام حتی شده به دروغ ! درون گوشم زمزمه کند دوستم دارد ،

  

کاش یکی بیاید و در این تنهایی پر از مرگ مرا از تنهایی و تنهایی را از من نجات دهد ، بیاید و به من بگوید که روزی مرا دوست داشته است ، بگوید بعد از مرگ همواره به خاطرش خواهم ماند ، بگوید وقتی تو نباشی چیزی از این زندگی ، چیزی از این دنیا ، از این روزها کم می شود

 

====


راستی من کجای دنیا بودم ؟

 
آهای آدمها ، کسی مرا یادش هست ؟؟؟


اگر هست تو را به خدا یکی بیاید و در این دقایق پر از تنهایی به من بگوید که مرا دوست داشته است ...

=========

نظر یادتون نره!!!لبخند

 

+   ; ٦:٥۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸

* شیرین و فرهاد*

فر هاد مرد دلباخته ای که با دیدن چهره ی شیرین عاشق بی قرار وی گشته ، به خواستگاری وی رفت و از بخت برگشته فرهاد همزمان خسروی پادشاه هم با اسب شبدیز به خواستگاری شیرین آمد  و وقتی فرهاد را بی قرار دید به او گفت اگر بتوانی کوه بیستون را شکافته و چشمه ای را که در پشت کوه می جوشد به جهت مقابل جاری نمایی من از وصلت با شیرین صرف نظر کرده و راهم را پیش می گیرم و می روم.

فرهاد با بر داشتن تیشه ی فولادی و مقداری آب و آذوقه به کوه رفت. اما وقتی جاسوسان خبر آوردند که تا دو روز دیگر فرهاد  موفق می شود ماموریت خود را به سرانجام رساند خسرو افسرده شد و در فکر فرو رفت که پیرزن مکار به نزدش آمد و گفت: سلطان به سلامت باد! من نخواهم گذاشت که فرهاد به شیرین برسد و از خسرو خواست که دستور دهد توله و بره و همه حیوانات را از مادرشان جدا کند و مدت دو روز در نقطه ای نگه دارند و به آنها آب ندهند.

وقتی فرهاد آخرین تیشه را به کوه کوفت و آب را در دست دید از خوشحالی تیشه را بطرف آسمان پرتاب نمود و از خداوند سپاسگزاری نمود و به فرمان خداوند تیشه در آسمان معلق ماند و مختوقف شد. همانزمان به دستور خسرو شاه بچه حیوانات را از حصار آزاد نمودند و مادران آنها را هم از طرف دیگر، چنان ولوله ای به پا شد که فرهاد هم در کوه متوجه گرد و خاک فراوان آن شد . فرهاد نگران شد و از شخصی سوال کرد که چه اتفاقی افتاده است؟

آن شخص که از جاسوسان خسرو شاه بود به سفارش پیرزن حیله گر گفت: خداوند جان شیرین را ستانده! در این هنگام فرهاد رو به آسمان نمود و کلمه ای ناروا از دهانش جاری ساخت. همان موقع تیشه ی معلق مانده در هوا آزاد شد و بر فرق سر فرهاد نشست و جان او را گرفت.

شیرین با شنیدن این اتفاق آنقدر بر جنازه ی فرهاد گریست که او هم از دنیا رفت. خسرو شاه هم به یاد شیرین قصری عظیم و با شکوه ساخت که به قصر شیرین معروف است.

 

 

دل به امید صدایی که مگر از تو رسد              ناله ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد

بیستون کندن فرهاد نه کار عجبی است           عشق شیرین به سر هر که فتد کوه کن است

 

 

+   ; ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸

* گوسفند و گرگ *

یکی از اسرار خداوند متعال این است که گوسفند در سال یک بار می زاید آن هم یک بره اما گرگ در سال 7 تا 9 بچه می زاید ولی دشت و کوه و دامنه های کشورمان همیشه پر از گله های گوسفند می باشد و گرگ به ندرت دیده می شود.

+   ; ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸

رز

 

 

بهاران بود میان دشت و انبوه چمنها

شاخه ی رزی تنها نهان بود

دستش به سوی بوته چرخید

آرام شاخه ی سرخ گل رز را چید

بی صدا بارها بوئید و بوئید

وقتی نگاهم را خیره به گل دید

آن را به من بخشید و گفت:

"بگذار شاخه ی رزم خزان نادیده ماند

ره صد ساله ی این عشقمان را

در بهاران بذر بنشاند

خار شاخه اش بر چین و

در آب بگذارش

هر روز به شبنم پاک و نوازش آفتاب بسپارش

اگر روزی گلم از یادت برفت

گلبرگهایش ریخت و عطر دلاویزش رفت

آن روز من هم رفته ام از برت "

.

.

.

باغبان! شاخه ی رزت سالها بی خزان ماند

بهار عمر کوتاهش جوان ماند

ولی ناگه تو رفتی

گل در بهاران بود و تو به خزان رفتی

گل از آفتاب و شبنم پاک دل بر نکند

گل پژمرده نشد از محبتم رو بر نکند

ولی تو بودی که دل کندی و عهد بشکستی

با غیر گل رز عهد تازه بر بستی....

 

 

از رمان "رز"

+   ; ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱ خرداد ۱۳۸۸

1388

 سال نو مبارک

 

 

+   ; ٥:۳٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٦ فروردین ۱۳۸۸

فریدون مشیری

تو کیستی که من این گونه بی تو بی تابم

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم

تو چیستی که من از موج هر تبسم تو

بسان قایق سر گشته روی گردابم

تو در کدام سحر بر کدام اسب سپید؟

تو را کدام خدا؟

تو از کدام جهان؟

تو در کدام کرانه؟ تو از کدام صدف؟

تو در کدام چمن؟ همره کدام نسیم؟

تو از کدام سبو؟

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه؟

چه کرد با من آن نگاه شیرین ، آه

مدام پیش نگاهی مدام پیش نگاه

کدام نشئت دویده ست از تو در تن من؟

که ذره های وجودم تو را که می بیند

به رقص می آیند سرود می خوانند

چه آرزوی محالی است زیستن با تو

مرا همین بگذارند همین سخن با تو:

به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر

به من بگو که برو در دهان شیر بمیر

ستاره ها را از آسمان بیار به زیر...

تو را به هر چه تو گویی به دوستی سوگند

 هر آنچه از من خواهی بخواه صبر نخواه

که صبر راه درازی به مرگ پیوسته ست

تو ارزوی بلندی و دست من کوتاه

تو دور دست امیدی و پای من خسته ست

همه وجود تو مهر است و جان من محروم

چراغ چشم تو سبز ست و راه من بسته ست.

+   ; ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧

عشق نیلوفر و آب

 

عشقشان مبهم بود

عشق نیلوفر و آب

آب سرد عاشق بود

عاشق نیلوفر

 

روزی یک موج حسود

قصد نیلوفر کرد

آب عاشق آمد

عشق را در بر کرد

 

خود آب عاشق

خود آب صادق

ساق نیلوفر را اشک ریزان بشکست.

 

*الینا سر فلاح*

 

+   ; ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٧

غربت

  

با تشکر از وبلاگ esong-آهنگهای زیبا و عاشقانه.


ماه بالای سر آبادی است
اهل آبادی در خواب است
باغ همسایه چراغش روشن,
من چراغم خاموش.
ماه تابیده به بشقاب خیار.به لبه کوزه آب.
غوک ها می خوانند.
مرغ حق هم گاهی.
کوه نزدیک است،پشت افراها, سنجد ها.
و بیابان پیداست.
سنگ ها پیدا نیست, گلچهه ها پیدا نیست
سایه ها یی از دور , مثل تنهایی آب , مثل آواز خدا پیداست.
نیمه شب بباید باشد.
دب اکبر آن است ,دو وجب بالاتراز بام.
آسمان آبی نیست , روز آبی بود.
یاد من باشد فردا , بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم.
یاد من باشد فردا لب سلخ , طرحی از بز ها بردارم,
طرحی از جارو ها , سایه ها شان در آب .
یاد من باشد , هر چه پروانه که می افتد در آب ,

زود از آب درآورم

یاد من باشد فردا لب جوی, حوله ام را هم با چوبه بشویم.
یاد من باشد تنها هستم.
ماه بالای سر تنهایی است.

 

 

+   ; ۱:٢٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧

نظام پیشنهادات

Suggestion System

 

ضرورت مشارکت کارکنان در سازمان‌های امروزی مانند هوای تنفسی برای یک موجود زنده است» نیروی انسانی به لحاظ برخورداری از قدرت اندیشه، خلاقیت و نوآوری بزرگترین دارایی هر سازمانی محسوب می‌شود، چرا که هرگونه بهبود و پیشرفت در سیستم‌های فنی و سازمانی توسط نیروی انسانی صورت می‌گیرد.
توان فکری و اندیشه‌های کارکنان در سازمان به عنوان سرمایه نهفته و راکد می‌باشد هر سازمان و مدیریتی بتواند از این سرمایه‌های نهفته بیشترین استفاده را بکند به همان اندازه امکان رشد و توسعه میسر خواهد شد.
نیروی انسانی بر خلاف سایر منابع با مصرف کردن کاهش و یا مستهلک نمی‌شود هر چقدر از اندیشه و فکر بیشتر استفاده نماید بهمان اندازه توانایی‌اش بهبود می‌یابد. از طرف دیگر مشارکت یکی از نیازهای فرا مرتبه انسان‌ها به شمار می‌رود که ریشه در فطرت بشری دارد. افرادی که در امور و فعالیت‌های سازمان شرکت نمایند و از اندیشه و فکر پاک استفاده کنند علاوه بر پیشرفت سازمان در تعالی خویش نیز گام برداشته‌اند.
برای بهبود بهره‌وری از مکانیزم‌های مختلف استفاده می‌کنند که یکی از مکانیزم‌های مدیریتی، بهره‌گیری از تکنیک‌های مختلف مدیریت مشارکتی است. مشارکت راهکاری است که به کارکنان اجازه داده می‌شود به جای اینکه همیشه مدیریت و رهبری شوند از توانایی‌های خود بهره گیرند، فکر کنند و قوه خلاقیت خود را به کار اندازند و در تصمیم‌گیری‌ها مشارکت و دخالت داشته باشند.
مشارکت یک فرآیندی است که طی آن کارکنان یک سازمان به طور داوطلبانه در امور و فعالیت‌های مربوط به خود دخالت کنند بشرطی که توان و انگیزه مناسب برای دخالت مؤثر را داشته باشند.
مدیریتی مشارکتی عبارت است از عملیاتی که طی آن کارکنان یک سازمان را در روند تصمیم‌گیری‌ها دخالت و شرکت می‌دهند تأکید این شیوه مدیریت بر همکاری و مشارکت داوطلبانه کارکنان استوار است و می‌خواهد از اندیشه‌ها، نظرات و ابتکارات آنها در حل مشکلات و مسائل سازمان استفاده کند. البته نظام مشارکتی با افزایش رضایت‌مندی، انگیزه کارکنان را نیز بهبود می‌بخشد. کارکنان با انگیزه، توانایی‌های بیشتری داشته و می‌توانند در سازمان خلاقیت و نوآوری را افزایش دهند.
بزرگترین پشتوانه جهت اعمال مدیریت مشارکتی، تعهد، ایمان و اعتقاد مدیران سازمان‌ها است. تا زمانی که مدیریت سازمان اعتقاد به مشارکت کارکنان نداشته باشد مدیریت مشارکتی تحقق پیدا نخواهد کرد. مکانیزم‌های متفاوتی برای عملی کردن مدیریت مشارکتی وجود دارد که عمده‌ترین تکنیک برای مشرکت کارکنان استقرار نظام پیشنهادات در یک سازمان است. (آنکه بیشتر مشورت می‌کند کمتر اشتباه می‌کند)
منبع مقاله:
http://jalilkhani.blogfa.com/8401.aspx

+   ; ۱:۱٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧

← صفحه بعد
design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir